حاج ملا هادي السبزواري
236
شرح مثنوى
است . * ( « كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ » 7 : 29 ( 1 ) . و همهء اشياء - چه مظاهر لطف و چه مظاهر قهر - مربوبات اسماء حسنىاند . و عارف را « عارف » گويند ، چه معرفت اخير ادراكين است . كه اول چيزى دانسته شود ، بعد ذهولى اتفاق افتد ، و ثانياً به ياد آيد . و گويند همه عالم بوديم در نشاهء عاليه عنايت و قلم و قضا . و چون قرين طبيعت شديم ، ذهول اتفاق افتاد . باز به تجليه و تخليه و تحليه ، فراموش شدهها به ياد آمد . پس همه در عالم اسماء و صفات بودند ، و باز همه فانى در اسماء و صفات مىشوند در سلسلهء صعوديه . باز « كَمالُ الإخلاصِ نَفىُ الصِّفاتِ . بر اندازد احد بازار واحد ( ( 4068 ) ) ديد كو سابق زراعت كرد ماش * او همىداند چه خواهد بود چاش ن 1031 14 - ك 347 34 چاش : به چيم فارسى و [ جيم ] عربى ، تودهء غلَّه از كاه جدا شده . و كلام تلميحى دارد به آن كه دهقان بقوة الله تعالى ، علم به بسيارى از غيوبِ جزئيّه دارد ، و از قدردانى خود غافل است . چون شريك در اين كمال ، بسيار دارد . و چون فراغت ندارد كه تدبّر آيات انفسى و آفاقى نمايد . مثل آن كه فلان بذر كه بر افشاند در آفتاب رو چسان مىشود ، و در سايه چسان ، و در فلان وقت چه مقدار و چه رنگ و چه طعم و چه رايحه و غيرها ، در نبات او و حبّ او و سنبلهء او خواهد بود . و قس عليها . و اينكه شريك دارد در اين شعورها ، نبايد رفعت او را ضِعَت بدهد . چه ، در مقامات عاليه هم اين مىآيد . و اما صاحب مقام عالى ، شريك نمىبيند . متّحد جانهاى شيران خداست همه آيينه واو آيينه آرا همه پوشيده و او آشكارا چو نيكو بنگرى آيينه هم اوست نه تنها گنج او گنجينه هم اوست من و تو در ميان كارى نداريم بجز بىهوده پندارى نداريم خوف طى شد جملگى اميد شد نور گشت و تابع خورشيد شد ن ندارد - ك 347 36 نور گشت : چون فرمود اميد شد ، و حال آن كه رجا و اميد - همه - مىرود ، اشارت فرمود كه اميد به غير بايد برود ، اگر چه اميد به جنّت و نعيم باشد ، نه اميد به او . بلى اميد صفت خلق است . بايد متّصف به صفات حقه شود و عشق شود . تابع خورشيد شد : يعنى فانى در او شد ، كه مبتهج به خود است ، و غير پيش جمال و جلال او
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء اعراف ، آيهء 29 . .